Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رومینا جون


رومینا جون

سلام

 اشتباه نکنید

مثبت فکر کنید

 منظورم از حرفهای قلمبه شده به معنی منفی کلمه نیست.

 منظورم اینه که یه عالمه تعریف کردنی و ماجراهای نا گفته براتون دارم.که دست روزگار حالا مریضی رومینا ماموریت رفتن همسری نبودن خودم از همه مهمتر تنبلی خودم در نوشتن همه و همه دست به دست هم داده بودند تا نتونم این حرفها رو اینجا بزنم و تو گلوم گیر کنه. می دونم الان همتون می گید اینها همه عذر بدتر از گناهه ولی چاره چیه؟؟؟؟؟؟؟

 نمی دونم از کجاش شروع کنم.

 بذارید از اینجاش بگم که روز یکشنبه 7 مرداد سالگرد ازدواج یا همون عروسی من و همسرک بود. یه جشن کوچولوی سه نفره شیرین و دلچسب. چسبش هم به خاطر بوسه های آبدار و تف مالیهای رومینا بود.

 بعدش هم خبر دوم این که دخمری 10 دندونی شد. هورا ااااااااااااااااااااا البته دندون 11 هم دارن افتخار میدن و تشریف فرما میشن.

خبر بعدی مقارن بودن تفلد من با ماموریت رفتن همسری بود. و از اونجایی که شنبه 17 مرداد تولد منه و همسری اینجا تشریف نداشتند بابا جون گل رومینا ما رو شرمنده کردند و دو روز قبلترش یعنی پنجشنبه 15 ما رو بیرون مهمون کردند. باز هم یه ضیافت سه نفره. شیرین و دلچسب. اشتباه نکنید چسبش اینبار به خاطر کادوی توپی بود که از همسرک گرفتم. یه بخار شوی اکوویتا با بخار خشک. همون چیزی که دنبالش بودم تا در نقش شریف کوزت بازی ترفیع بگیرم و ارتقاء پست داشته باشم. وای نمی دونید کار کردن باهاش چه حالی میده. از وقتی که با بخار شو کار می کنم خونه مون برق افتاده. بهتون توصیه می کنم حتما بخرید. محشره. خب از بحث خارج نشیم داشتم از شب تولدم تعریف می کردم که همسری مارو به باغ عقیق تو کرج مهمون کرد وای که چه منظره دل انگیزی حیف که شب بود و تاریک و نمیشد عکس درست و حسابی گرفت. خیلی جای قشنگیه. سیرک داره سالن عروسی زمین بازی محوطه خانوادگی خیلی قشنگ بود. ولی چون ما دیر رسیدیم دیگه نتونستیم سیرکشو ببینیم. حیف شد. فقط از بخور بخورش عکس دارم.

img98.com Image Upload Center

 

 

 دیگه جونم براتون بگه که برگشتیم به خونه و همسری با دادن کادو ضیافت اون شبمون رو کاملتر کرد. شنبه اش هم که روز اصلی تولدم بود از همدان زنگ زد و تبریک گفت و کمی عشقول درکردیم وهمین.....

این چند روزه هم خونه مامان اینا مهمون بودیم. از شانس مامان اینا بنایی داشتند و خونه شون شلوغ پلوغ بود و رومینا جونی لای وسایل و خرت و پرتها صفایی می کرد. بابا جون رومینا هم که پنجشنبه شب هفته پیش به سلامتی برگشتند پیشمونو دوباره چشممون به جمالشون منور شد.

جمعه هم به افتخار سلامتی ایشون و 18 ماهگی رومینا جونی دوباره مراسم جشن و ددر و گشت و گذار. این بار رفتیم دربند. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مخصوصا شیشلیکش. جای همتون نوش جان کردیم و جیب مبارک همسری رو پیاده کردیم. دختری هم این وسط آتیش میسوزوند. طفلی خبر نداشت که فرداش چه خبره و چه اتفاقی درانتظارشه.

 

img98.com Image Upload Center

 

 img98.com Image Upload Center

 

 img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

فرداش هم باز به اتفاق آقای پدر راهی مرکز بهداشت شدیم تا واکسن 18 ماهگی رومینا جونی رو بزنیم. برام خیلی جالب بود. با اینکه شنیده بودم بدترین واکسن کودکی همین سه گانه است ولی هیچ استرسی نداشتم. شاید به خاطر وجود همسر گلم که لحظه لحظه شو کنارم بود . خلاصه واکسنشو زدیم و فیلم گریه کردنش رو گرفتیم و ریختیم تو آرشیو فیلمهای کودکیش تا هر وقت بزرگتر شد خودش ببینه و از جیغ زدنهاش لذت ببره.(آخر جلادی)شیطان

 همسری مارو گذاشت خونه و رفت شرکت. و من از اونجایی که به عواقب این واکسن آگاه بودم ترتیب همه چیز رو داده بودم. روز قبل سوپ رومینا رو درستیده بودم. شام پزیده بودم. خونه مرتب و تمیز لباسها شسته اتو کرده . تنها کارم شده بود سرویس دادن به خانوم.

 تا ساعت 4-5 بعد از ظهر حالش خیلی خوب بود و بازی میکرد شاید به خاطر شربت استامینوفنش بود که آروم بود ولی از ساعت 6-7 بعد از ظهر احساس کردم که لپهاش داره قرمز میشه و بدنش داغ شده. یه دفعه حرارت بدنش اوج گرفت. 36-38-39-5/39 دیگه تامل جایز نبود. پاشویه و کمپرس سرد هم افاقه نمی کرد. مجبور شدم شیاف بذارم. عین آب رو آتیش دمای بدنشو پایین آورد. ولی بچه م هنوز بیحال بود و هذیون میگفت . روی پاهام خوابوندمش تا حرارت بدن من تبش رو بالاتر نبره. دیدم انگاری چیزی تو گلوش گیر کرده باشه. یه ذره ناله کرد و مامانی مامانی گویان (گلاب به روتون) بالا آورد. همه تشک و متکا و روفرشی و لباسهای خودش و من کثیف شدن. الهی بمیرم برای بچه م تو اون حال زارش می خواستم دلداریش بدم گفتم عیبی نداره مامان اشکالی نداره عزیزم راحت شدی چیزی نیست. ناله کنان با صدای ناله اش می گفت عب نداره عب ندارههههههههههه. جیگر آدم کباب میشد. دوباره بدنش داغ شد. انتظار هر چیزی رو داشتم الا تهوع و استفراغ. فکر نمی کردم با یه واکسن بچه دچار تهوع بشه. به کمک همسری روی تشک و متکا رو در آوردیم و لباسهای خودمو رومینا رو عوض کردم. روفرشی هم که شستنی شده بود. خلاصه سرتونو درد نیارم. اون شب تا صبح نه من نه رومینا نه پدرش تا صبح یه لحظه چشم رو هم نذاشتیم. همش تب همش درد. همش ناله همش استفراغ واقعا دیگه کم آورده بودم. دلم به حال باباش بیشتر می سوخت. طفلی صبح ساعت 7 باید می رفت سرکار با اون حالش. خلاصه که این واکسن. و تب و درد و ناله و نق و نوق تا دو روز و نیم ادامه داشت.

الان شکر خدا بهتره. تنها چیزی که سرش باهاش جنگ دارم غذا نخوردنشه. نمی دونم چرا بعد از واکسنش انقدر بد غذا شده. اینطوری نبود. باید دنبالش بدوئم و بگم بخور اون هم امتناع کنه و بگه نه بخور یعنی نمی خورم.

راستی قراره هفته دیگه اگه عمری بود ببریمش چکاپ ماهانه اش. اون موقع یه گزارش کامل از وضعیت جسمانی و شیطنتها و شیرین زبونیهاش تا آخر 18 ماهگیش تهیه کنم و براتون لیست کنم. فردا هم تولد هلیا(دختر خاله روینا) دعوتیم. دیروز رفتیم براش کادو خریدیم. رومینا خیلی دوستش داره و بهش میگه هلییییییییییی خیلی با هم خوبند. تا ببینیم فردا چی پیش میاد. فعلا این عکسها ی تاریخ انقضا گذشته رو ببینید:

 

img98.com Image Upload Center

 

 

img98.com Image Upload Center

 

 

 img98.com Image Upload Center

 

img98.com Image Upload Center

 

img98.com Image Upload Center

 

 img98.com Image Upload Center

 

استفاده بهینه از لوازم منزل

 

img98.com Image Upload Center

 

 img98.com Image Upload Center

 

تا بعد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

 

سلاااااااااااااااااااااام.

 

خوبید؟

 خب الحمدالله.

 ما هم خوبیم. رومی هم خوبه. اوضاع هم خوبه.لبخند

 دیروز جاتون خالی رفته بودیم باغ وحش خیلی خوش گذشت. البته فکر می کنم رومینا بهونه بود چون این وسط به من و همسری بیشتر خوش گذشت.نیشخند به یاد دوران نومزدنگ کلی گفتیم و خندیدیم.قلب خاطره تعریف کردیم..خوش اون روزها. خیال باطلهییییییییییییییییی پیر شدیم دیگه ننه.

 

نمی دونم این اندیشه باغ وحش رفتن و دیدن حیوونها از نزدیک و آموزش مصور و زنده شون چطور یهویی به ذهنم خطور کرد شاید به خاطر مستند دیشب بود که رومینا هوس هاپو و جوجو و خرسی و پبانه (پروانه) و زرابه(زرافه) و بیل بیلی(فیل) کرده بود. گریه

 

خلاصه سرتونو درد نمیارم. دیروز صبح علی الطلوع وقت خروسخون صبح زیبای آدینه همسری رو زابراه کردم که یالله پاشو حاضر شو بریم باغ وحش. همسرک بیچاره هنوز گیج حلاوت خواب چشماش دودو می زد متعجب از پیشنهاد غافلگیر کننده منخمیازه تعجبسریع دوشی گرفت و لباسی پوشید و کمکم کرد صبحونه درست کنم. دو نفری مثل قدیمها صبحونه ی عشقولی خوردیم وسریع جمع و جور کردیم و آماده شدیم و پیش به سوی حیوانات....هورا

 

 البته این تعجیل من از اونجایی آب می خورد که ناهار خونه مامان جونم دعوت بودیم و باید تا ظهر خودمونو می رسوندیم اونجا. رومینا خیلی خوشحال بود و معلوم بود خیلی بهش خوش می گذره. اولش که خواب بود حتی موقع تعویض لباس هم بیدار نشد. تو ماشین هم خوابیده بود ولی به محض رسیدن بیدار شدو همین که چشمهاش به حیوونها خورد چنان ذوق زده شد اون هم از نوع جیغ جیغی و دست زدن.تشویقهورا مامانی دبزن(گوزن) موز(بز) آوووووووو(آهو) شوتو(شتر) ....می مون(میمون)

 

میشه گفت از همه حیوونها به نوعی خوشش اومده بود الا این شامپانزه های مادر مرده.قهر نمی دونم چه پدرکشتگی با این بینواها داشت. هر کاری کردیم اجازه نداد یه موز به اون حیوون زبون بسته بدیم. جیغ از نوع بنفش می کشید: نههههههههههه موز منه. عصبانیکلافه

 

دلم به حال حیوون زبون بسته سوخت.نگران دستشو از لای فنسها دراز کرده بود که موز رو بگیره. خلاصه با هزار ترفند و حقه و کلک و البته دور از چشم رومینا موز رو انداختیم جلوی میمونه. با هزار مصیبت دستشو از لای نرده ها بیرون آورد و موز رو برد تو قفس و نامردی نکرد. برگشت پشتشو کرد به ما و اون ق.م.ب.ل خوشگل و خوشرنگشو سبزتعجبکرد سمت ما و سه سوته ترتیب موزه رو داد.زبانخوشمزه

 

 خلاصه دخمری با انواع و اقسام پرنده و چرنده و خزنده و گزنده و ......خوش گذروند و از نزدیک لمسشون کرد و اسمشون رو( امیدوارم) به خاطرش سپرد.

 

از باغ وحش بیایم بیرون و بچسبیم به دخمری . دندون 8 و 9 و 10 هر سه تا با هم داره نیش می زنه و لثه هاش خیلی ورم کردهسبز خلاصه کلام شبها تا صبح آقای پدر و صبحها تا شب من در حال کسب مقام استاد اعظمیم و در این زمینه با هم رقابت می کنیم. فعلا که من جلو زدم... زبان

 

بعضی وقتها از لجبازیها و یه دندگیها و زور گوییهاش خسته می شم. کلافهولی یاد حرفهای دکترش که می افتم کوتاه میام و درک می کنم که همه این بیتابیها و بیقراریها و حتی لجبازیهاش به خاطر اذیتهای دندونشه و البته اقتضای سنش. همینه که تحمل می کنم و سر به سرش نمی ذارم. و دختر قدرشناسم هم در عوض با یه بوس خوشگلش و یه ناز و عشوه اش همه خستگی هامو از تنم درمیاره.ماچقلب عاشقشم. یعنی خودش هم درک میکنه؟

 

چند وقت پیش بهش یاد داده بودم که اسم باباشو بگه.

می گفتم رومینا اسم بابا چیه؟ می گفت.

 اینو هم یاد داده بودم که رومینا جونم.!!! خوشگل مامان هستی مامان عمر مامان کیه؟ در جواب می گفت : منبغل

 

 چند روز پیش خانواده همسری خونه ما دعوت بودن و من هم مثل هر پدر و مادر عشق فرزندی من باب خود شیرینی و به رخ کشیدن شیرین زبونیهای دخمری رو کردم به رومینا و گفتم. رومینا عزیزم.!!! خوشگل مامان هستی مامان کیه؟

 فکر می کنید جوابمو چی داد؟

 لبخند موذیانه ای زد و گفت: علی بابا. تعجبآخ متفکر

واییییییییییییییییییییییی فکرشو بکنید همه مرده بودن از خنده و تصور کنید قیافه منوخجالت. از خجالت نمی تونستم سرمو بلند کنم.

خلاصه اینکه این راهکارها و نکات دستوری و تستی و ترفندهای آموزشی ما بزرگترها بعضی وقتها بدجوری به خودمون ضد حال می زنه. می گید نه؟ امتحان کنید.

 

 

 اینها هم عکسهای دیروز. نذاشتم مثل قبلی ها بیات بشه. تازه تازه آوردم خدمتتون. عکسهای قبلیش رو تو پستهای بعدی می ذارم.

 

   

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

تا بعد...ماچبای بای

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin