Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رومینا جون


رومینا جون

سلام بر دوست جون گلیهای خودم. خوبین؟ خوشین؟

دیروز ساعت 11 صبح تو کافی شاپ غروب تو خیابون شریعتی یه قرار کاملا خانومانه بدون ضمیمه فرزندانه و یا همسرانه  برپا بود. من هم به لطف غزال جون و بقیه دوستان تو این جمع صمیمی و مهربون راه یافتم.

راستش رو بخواهید بیشترین بهونه ی دور هم جمع شدنمون یکیش قبولی نفیس عزیزم در آزمون کارشناسی ارشد بود که امیدوارم همیشه همیشه تو تمام مراحل زندگیش موفق باشه.

بهونه دیگه ای که ما رو دور هم جمع میکرد حضور پرشور و گرم شبنم جونم بود که از انگلیس با اون تربچه نقلی خوردنیش اومده بود.

یه سورپرایز دیگه هم داشتیم. نرگس جون مامان آقا مهدی گل هم اومده بودند و جمعمون رو گرمتر کرده بودند.

یه تشکر ویژه و اختصاصی از غزال جونم دارم که مثل همیشه لیدر قرار بود و کلی برای این دور هم جمع شدنمون زحمت کشیده بود

قرار بود بابا علی مرخصی بگیره و بشینه خونه و پذیرای رومینا جونی باشه تا من هم به قرار برسم ولی علیرغم همه ی تلاشش یه برنامه کاری مهم براش پیش اومده بود و نمی تونست نره.

این شد که ما جمعه شب رفتیم خونه مامانم موندیم و علی صبح ساعت 10:30 منو رسوند جلوی کافی شاپ و خودش رفت تا به همایشش برسه. طفلکی تا اون موقع  هم به خاطر من کلی دیر کرده بود.

اولین نفری که رسیده بود من بودم. تازه نشسته بودم که دیدم نجما جونی زنگ زد و گفت که متاسفانه حال همسرش زیاد خوب نیست و مسموم شده و نمی تونه بیاد.

کلی حالم گرفته شد آخه کلی سوال هنرمندانه داشتم که از نجما جونم بپرسم.

یه یک ربعی نشستم تا شراره جونی اومد. کمی با هم گپ زدیم تا اینکه غزال هم خودشو رسوند و بعدش میترا و نرگس و آرام و بهار و نفیس و آخر از همه هم شبنم جون با گل پسر کاکل زریش اومدند.

وای من عاشق اون موهای فرفریشم. دلم ضعف می رفت وقتی اون چال رو گونه شو می دیدم. هزار ماشالله گوله نمک بود. شبنمی اگه همین الان داری می خونی یه اسپند پرو پیمون براش دود کن.

نفیس گلم همه ما رو شرمنده کرد و برای نی نی گولوها یه کتاب خوشگل هدیه داد. رومینا که کلی با کتاب نفیس جون حال می کنه.

میترای نازم که واقعا زحمت کشیده بود و با وجود مشغله کاری اومده بود و ما رو از حضور گرمش مشعوف کرد.

شراره ناز و آرومم که برخلاف پستهای شیطونیش آروم و باوقار نشسته بود و به حرفهای دوستان گوش می داد.

آرام نازم که واقعا آخر خونگرمی و مرام و معرفت و البته شوخ طبعی.

غزال گلم که واقعا از محبتهاش هر چی بگم کم گفتم.

نرگس نازنین که متاسفانه پدر بزرگوارشون رو از دست داده بودن و کمی حال روحیشون مساعد نبود. روحشون شاد از همین جا یکبار دیگه بهشون تسلیت می گم.

شبنم جونم که مثل همیشه با هدیه هاش شرمنده مون کرده بودند.

یه سری وسایل تزیینی و پذیرایی برای جشن تولد دسته جمعی بچه ها آورده بودند. خیلی خومشل بودند. مرسی شبنمی.

بهار گل نازنین و هنرمندم که زحمت کشیده بودند و یه جعبه شکلات خوشمزه برامون آورده بودند.

کلی با بهاری اطلاعات هنری و آشپزونه و کیک پزونه رد و بدل کردیم و کلی از تجربیاتش استفاده کردم و به دایره هنریم اضافه شد.

جای همه دوستانی که نیومدند خالی بود مخصوصا رویای نازنینم و مهدیه گلم که هر دو مریض بودند. جای همشون خالی بود.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

عزیز دل مامان و بابا بیست و یک ماهت هم کامل شد.

می بینی تا چشم رو هم می ذاریم روزها فرار می کنند.

دیگه چیز زیادی تا تولد دو سالگیت نمونده.

چقدر زود بزرگ شدی رومینای من.

چقدر زود عاقل شدی فهمیده شدی خانوم شدی. من هنوز تو خوشی و لذت دوران طفولیت و بچگیت غرقم و تو داری بزرگ میشی .

بزرگتر و داناتر از اون چیزی که من و بابا تصورش رو می کردیم.

هزار ماشالله خیلی شیطون شدی خیلی ناز شدی خیلی عزیز شدی.

چند وقتیه تو کارهای خونه حسابی کمک مامان می کنی. اینو جدی میگم منظورم از کمک واقعا کمکه نه ریخت و پاش و خرابکاری.

با اصرار لوله جاروبرقی رو از دست من میکشی و هن و هن با اینکه زورت هم نمی رسه که فشار هوای جارو رو کنترل کنی باز هم با مشقت لوله چسبیده به فرش رو از روی فرش بلند میکنی و یه جای دیگه رو میکشی.

مامان با بخارشو شیشه ها رو تمیز میکنه و شما پشت سرش دستمال خشک می کشی.

حسابی هم کدبانو شدی. به مامان تو پخت غذا و شیرینی خیلی کمک میکنی.

پودر قند آسیاب می کنی. تخم مرغ میشکونی . هم می زنی با قاشق آرد تو ظرف می ریزی و خودت هم تا 10 می شمری.

عاشق پوست کندن نارنگی و لیمو شیرینی .

خیلی هم لیمو شیرین دوست داری. چند وقت پیش که هر دومون مریض بودیم خیلی تلاش کردم که با آب میوه های طبیعی تقویتت کنم ولی شما اصلا لب نمی زدی و نمی خوردی تا اینکه بابا پیشنهاد داد که جلوی چشم خودت ما هم لیمو شیرین قاچ شده بخوریم تا  شما هم یاد بگیری و حداقل تو لیوان که نمی خوری  اینطوری آبشو بگری.

نتیجه اش هم که پایین می بینی.همه ی اینها رو شما خوردی .یه فشار کوچولو به لیموها می دادی . آبشو می چکوندی تو دهنت و مثل مامان و بابا می نداختی تو بشقاب. قربونت برم من که همه ی کارهای ما رو مو به مو ضبط می کنی و تحویل خودمون می دی.

 

img98.com Image Upload Center

 

بابایی از بندر عباس برامون کلی سوغاتی آورده بود.برای شما یه کلاه خوشگل و خوشرنگ ولی یه کوچولو به سرت کوچیکه ولی اشکالی نداره کاموائه کشش میدیم  بزرگ میشه.

یه کاپشن خوشگل هم آورده بود. برای من هم دو تا بلوز مجلسی خوشگل و یه شلوار جین ناز آورده بود و برای خودش هم یه کاپشن بهاره.

بابا جون گلی عاشقتیم. دست گلت درد نکنه.

از تنهایی خیلی بدت میاد. هر وقت من کار کوچولویی داشته باشم که مجبور شم به آشپزخونه یا اتاق خواب برم قبلش بهت می گم . من الان میام. برم مثلا فلان کار رو انجام بدم . الان میام.

چند شب پیش دیدم بابایی از خنده ریسه رفته. میگم چیه؟ چه خبر شده. بابایی میگفت رومینا رفته کتابهاشو از کشو بیاره به من میگه الان میاما باشه. بشین الان میام خب؟چشم؟باشه؟

عاشق شعرهای پنگول یا به قول خودت پندول هستی. مخصوصا اون شعر شاپرک

من: شاپرکی گفت:

رومینا: چی دفت؟

من: تو گوش من گفت:

رومینا: چی دفت؟

من: گفت به گلها دست نزنید

رومینا: نه نه نه نه نی می زنی

من: غنچه هاشونو نکنید

رومینا: نه نه نه نه نی می چنی

من: گفت که گلها تو باغچه ها...

رومینا: قشن نن

من : غنچه هاشون کوچیکو ...

رومینا: رن رن نن

من : ما غنچه ها رو ...

رومینا: دوش داییم

من: تو باغچه...

رومینا: پا نی ذاییم

من: وقتی گلی تشنه باشه

رومینا: میم آب میاییم.

 

امشب با بابایی بیست و یکمین ماهگردت رو هم جشن گرفتیم. یه جشن کوچولو مثل همیشه سه نفره.

عاشق نانای کردن هستی.

همش به مامان یا بابا میگی تبلد بوخون(آهنگ تولد بخون) تا شما نانای کنی.

انقدر بامزه می گی شما دلم ضعف می ره.

مامان فدای عروسک مودبش بشه.

راستی پالتوت رو گرفتم وای نمی دونی چه جیگری میشی تو اون پالتو از اون خوشگلتر چکمه هاییه که خاله جون برات خریده خیلی جیگره. واییییییییی دلم غنج می ره وقتی اونها رو می پوشی. یادم رفت عکسشو بگیرم. منتظرم یه شال و کلاه خوشگل هم برات بگیرم که با اونها ست بشه و دیگه تریپت کاملا زمستونی و ننه برفی بشه.

باز هم میام و برات می نویسم.

چیز دیگه ای فعلا یادم نمیاد.

 

img98.com Image Upload Center

 

 

img98.com Image Upload Center

 

 img98.com Image Upload Center

 

img98.com Image Upload Center

 

 

خدایا عروسک ما رو در پناه و آرامش خودت حفظ کن بهش سلامتی بده تا خودش لذت مادرشدن رو بچشه تا بدونه که چقدر برامون عزیز و شیرین و خواستنی بوده و هست.

خدایا به ما هم سلامتی بده تا بیشتر ازبودن کنارش لذت ببریم.

خدای خوبم به همه ی پدر و مادرها به همه بچه ها سلامتی و طول عمر بده تا کنار عزیزانشون شاد باشند و خوشی عزیزانشون رو شاهد باشند.

آمین.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات ()

 

میلاد باسعادت ثامن الائمه امام رضا (ع) بر تمامی شیعیان جهان مبارک.

سلام دوستان عزیزتر از جان.

چه حال؟ چه احوال؟ چه خبرا؟

شما فکر کنید امروز8/8/1388 روز جمعه است. شرمنده که پستم رو با یه روز تاخیر شروع کردم.

دوشنبه هفته پیش بابایی رفته بود ماموریت و من و رومینا هم طبق معمول همیشه بقچه هامونو بستیم و شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مامانم.

کلی کار انجام دادیم. ترشی و شور درست کردیم .قورمه سبزی سرخ کردیم . رفتیم مولوی برای خواهرم و مامانم پرده سفارش دادیم و البته من هم برای رومینا پارچه ی پالتویی گرفتم انقدر خوشمله. از تصورش تو اون پالتو دلم ضعف می ره.خدا کنه خانم خیاط بتونه تمیز دربیاره.

دیگه اینکه کلی برنامه برای روز جمعه و میلاد امام رضا داشتیم. تا بابایی که روز جمعه میاد پیشمون خونه مامانم جشن بگیریم.

اما دریغ و صد افسوس از این شانس بد....

نمی دونم چرا همیشه حساب کتابهات درست از آب درنمیاد چرا هر وقت می خوای برنامه ریزی کنی و یه کاری انجام بدی حتما باید یه جوری ضد حال بخوری.

روز پنجشنبه کیک رو درست کردم تا بعد از ظهر تزیینش کنم. البته این یک تجربه است نگید کیک بیات میشه ها نه. به نظر من کیک اگه یه شب قبلترش درست بشه خامه به خورد کیک میره و خوشمزه ترش میکنه.خوشمزه

بعد از ظهر قرار خیاطی داشتم تا ببرم اندازه های رومینا رو بگیرند. احساس کردم تب داره و آب دهنشو نمی تونه قورت بده.سبز

خوب شد دفترچه اش همراهم بود. با خاله جون سیمین سریع بعد از خیاطی بردمش دکتر اطفال و خدا رو شکر خیالمو راحت کرد و گفت سرماخوردگیه. سفالکسین و سرماخوردگی و استامینوفن داد و گفت دوره درمان رو کامل کن.

حال عمومیش زیاد خوب نبود . بچه م هذیون می گفت و تب شدید داشت. همش نق می زد و بیحال بود.

خودم هم حس می کردم زکام شدم و تب دارم . بدنم درد میکرد و سردرد داشتم.

شب اول مریضی رومینا خیلی سخت گذشت همش تب ناله  نق گریه مجبور شدم به خاطر تب بالاش شیاف بذارم تا تبش بیاد پایین. شربتهاشو نمی خورد من و مامان به زور می ریختیم ته حلقش باز همه رو با گریه تف می کرد بیرون.

خدا خدا می کردم تا فردا که باباش میاد حالش خوب بشه که همینطور هم شد. خدا رو شکر فردا صبحش سرحال از خواب پاشد تبش هم پایین اومده بود ولی خودم حال خیلی بدی داشتم. با اون حال زارم دلم نیومد خوشی اون روز رو ضایع کنم پاشدم با تب ولرز فراوون کیک رو تزیین کردم که بهتر از این نمیشد به من بی هنر سرماخورده ی ویبره ای ببخشید.فقط بهونه ای بود برای دور هم بودن و خوش بودن.

 

 

img98.com Image Upload Center

 

 

 

 

همسری اومد طبق معمول دست پر .بازهم برای رومینا یه کچل دیگه آورده بود که اسمشو گذاشتیم شایان ولی بین خودمون بمونه باباش نشنوه رومینا زیاد از عروسکه خوشش نیومد.نمی دونم چرا به نظر من که خوشگل بود ولی رومینا باهاش بازی نمیکنه.

دیروز حالم خوب نبود منتظر شدم همسری  از سر کار بیاد و رومینا رو تحویل بگیره تا من برم دکتر .

حدسم درست بود به گفته  ی آقای دکتر هر کسی که این آنفولانزا رو گرفته همون نوع a هست . آقای دکتر می گفت مشکلم چیز خاصی نیست یه سرماخوردگی خفیف که البته بیشتر شبیه آلرژی هست. درمورد آنفولانزای خوکی سوال کردم با جدیت گفت خانوم همه ی اینهایی که مریض شدند و ما برای اینکه ملت نترسند بهشون گفتیم آنفولانزای فصلی همون نوع a هست که انقدر شیوع پیدا کرده. نمیدونم راسته یا شایعه است دیشب تو داروخانه از یه خانومی شنیدم که می گفت قراره از این ماه مدرسه ها رو بمدت یک ماه تعطیل کنند.

داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم. اونها که می دونستند اینطوریه بعد از اینکه این همه شیوع پیدا کرد تازه یادشون افتاده که مدارس رو تعطیل کنند. چرا همون دو ماه پیش این کار رو  نکردند؟عصبانی

خلاصه که خیلی نگرانم و حالم زیاد خوش نیست. از رومینا خیلی میترسم. بچه م اگه خدای نکرده بگیره چی میشه. انقدر ماشالله اطلاع رسانی تو این مملکت قویه که حتی ما نمی دونیم بچه های کوچیک یا افرادی که مورد بیماری دارند مثل بیماریهای ریوی قلبی کلیوی اگه این بیماری رو بگیرند کجا کدوم دکتر کدوم بیمارستان باید منتقل شوند.

واقعا کلافه ام.کلافه

ببخشید پست اینبارم خیلی مسخره شد خودمم می دونم حال جسمی و روحیم زیاد مساعد نیست . گریه

عکس جدید هم از رومینا نداشتم.

همین دیگه فعلا...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٩ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin