Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers رومینا جون


رومینا جون

سلام دوستان

یادتونه چند وقت پیش براتون تعریف می کردم که یه مشغله ذهنی داریم و چند وقتی بدجوری ما رو درگیر خودش کرده؟ راستش بالاخره به همت همسر جان و البته همت خودم و تلاشهایی که درپشت صحنه انجام دادم  ما هم به جرگه ی صاحب خونه ها پیوستیم و یه خونه نقلی و کوچولو خریدیم. البته الان رهن مستاجره و ما حالا حالاها نمی تونیم بریم توش. من که خیلی دوستش دارم. نقلی و جمع و جور و شیک و خوشگله. همونی که می خواستم.

البته همش لطف خدا بود .

امام رضا عیدیمونو داد. عید که رفته بودم زیارت امام رضا بعد از سلامتی اولین چیزی که ازشون خواستم همین خونه بود.

قربونت برم آقا جون که مهمونتو بدون عیدی راهی نکردی.

 

بعد هم خدمتتون عارض میشم که گویا سایتهای آپلود عکس هیچ رقمه کوتاه بیا نیستند و همگی می خوان به نوعی حال ما رو بگیرن. البته فکر می کنم که مدت دارن. بعد از یه مدت دیگه قابل نمایش نیست. دربه در سایت آپلود خوبم.

 

وامــــــــــــــــــــــــــــــا افاضات و درفشانیهای دختری:

صبحها که از خواب بیدار میشه دست و رو نشسته و مسواک نزده و مو ژولیده فوری سراغ  سوسن خانومو از ما می گیره.

 مامانی برام سوسم خانومو بذار.

پیرو آهنگ سوسن خانوم خوشگل خانوم خودش هم حرکات موزون و صبحگاهی رو سر می ده.و نا گفته نماند که ما هم سنگ از آسمون بباره باید در انجام حرکات موزون ایشونو همراهی کنیم والا حسابمون با کرام الکاتبینه.

 

 

مادرو دختر نشستیم تو حیاط داریم سبزی خوردن پاک میکنیم:

مامان اجازه بده من هم کمکت کنم.

 

 

-: بفرما

وسط سبزی پاک کردن یهو یه صدای جیغ و گریه ی بچه ای از تو کوچه شنیده میشه و خانوم که سرش درد میکنه واسه فضولی بیانات می فرمایند البته شما حین کار چهره ایشان را تجسم نمایید .داره با حرص پیازچه ها رو می کنه و درشت درشت پرت می کنه تو سبد .

 مامانی می بینی چه پیسره بی ادبیه. همش میجه مامانی منو بغل چون(البته همه اینها رو شما با حالت مسخرگی و دهن کجی تصور بفرمایید) نمیجه این مامان بخ بخت گونا داره آخه چمرش درد میجیره. من که اصن مامانمو اذیت نمیچونم. بعدشم نمیجم مامان منو بغل چون.

اینها رو میگه  پیازچه ها رو با حرص از وسط به دو نیم میکنه و پرت میکنه قاطی آشغال سبزیها.

هر چی بچه ی بدی باشه هیش کی دوسش نداره. دیدی بابا چه دختره خوبیه اصن جریه نمی چونه .

 

همون صحنه قبلی حالا پیازچه ها تموم شده نوبت نعناهاست . با ساقه میکنه می ندازه قاطی سبزیهایی که من پاک کردم.

مامانی می دونسی من خیلی دوست دارم.

می دونسی من خیلی عاشگتم.

من: 

 

نعناهاش هم تموم شد.

مامانی بازم درخت بده پاچ چونم .

بچم راست میگه بی شباهت به درخت هم نیست  دیگه از شکل نعنا دراومده شده چنار. از بس سبزیها زمخت و کهنه شدند.

 

 

هی می ره میاد میگه مامانی مطمئنی سوسم خانوم خوابیده؟ این کلمات تاکیدیش مطمئنی حتما ،خلاصه که، اصلا، درسته و .................رو خیلی بامزه و بجا استفاده میکنه.

 

 

خونه مامانم اینها با آیدا گرم گفتگوئه. نمی دونم داره از کدوم عروسکش تعریف میکنه:

آره آیدا خلاصه چه رفتم دیدم خوابیده.........

 

 

شامو خوردیم و داریم دو خواهر رو نگاه میکنیم درست جای حساسش رفته دی وی دی رو درآورده می گم چرا اینطوری کردی رومینا؟

میگه: بسه دیجه بقیه شو پردا نگاه کنید سی دی داغ کرد خراب میشه.

******************************************************

و دیگه اینکه:

کوچولوی شیرین من تموم هستی و عمر من 27 ماهگیت مبارک.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

 

فیگورهای ژورنالی یا به اصطلاح عوام:عشوه خرکی 

Join FreeUpload.com.au today

 Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

 Join FreeUpload.com.au today

اینم همینجوری عشقم کشید بذارم. چیه مگه؟

 

Join FreeUpload.com.au today

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

خب این پست رو از کجا شروع کنیم که شما عزیزان رو خوش بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهتره اینجوری شروع کنم که مراسم تولد رومینا و از شیر گرفتنشو نذری اربعینمون و بعدش هم خونه تکونی و خرید و برنامه سفر و عید و دید و بازدید و این حرفها فرصتی برام نذاشت تا خبر داماد شدن داداش کوچیکه رو بهتون بگم.

داداشی جونم که البته 4 سال از من بزرگتره روز 13 اسفند که مصادف بود با میلاد پیامبر اکرم(ص) با همسر گل و خانومشون نامزد شدند و پنجشنبه هفته پیش یعنی 26 فروردین به عقد هم دراومدند. الهی که همیشه دلشون شاد باشه و کنار هم سالیان سال خوش باشند.

داداش گلم دوست دارم .بهترینها رو برات آرزو می کنم.

   IMG21

خب این از این.

بعدش اینکه یه موضوعی چند وقتیه بد جوری زندگیمونو درگیر خودش کرده البته خیره منتظرم ببینم اگه به خوبی پیش بره براتون تعریف میکنم برای همین چند وقتی درگیری فکری من و همسری شدیدا زیاد شده . برامون دعا کنید به خیر و خوشی تموم بشه.

بعدش هم نوبتی هم باشه نوبت رومینا جونیه.

به سلامتی گل دخمرمون دوتا دندون آسیاب دومی رو هم از پایین درآورد و به عبارتی شد 18 دندونه دو تای بالایی هم ناجور ورم کرده و اذیتش میکنه. اولین باری بود که رومینا بدون آه و ناله و انقدر بیصدا و آروم دندون درآورد.

حالا بریم سراغ هنرهای دختری:

عاشق کتابه و البته نقاشی کردن.

این هم نمونه هاشه.

چشم چشم دوابرو معروف:

  IMG21

 

درخت با سیبهای توش:

  IMG21

 

ببعی: 

  IMG21

زبون هم که دیگه من جلوش کم میارم خیلی بامزه و شیرین شده..give_heart.gif.

بعضی وقتها دلم می خواد بگیرم درسته قورتش بدم.

 

اپیزودی اول:

دو سه روز قبل از سال تحویل بود و ما که فرشهای شسته رو تازه تحویل گرفته بودیم و پهن کرده بودیم. همسر جان هوس بستنی کردن براشون آوردم . برای رومینا زیرانداز پهن کردم که زمین نریزه. بهش هم سفارش کردم که مواظب باشه. 5 دیقه بعد صداشو از آشپزخونه شنیدم که داره می زنه تو سرش و میگه: یا اففض . (یا ابالفضل)

رفتم دیدم یه قطره بستنی ریخته روی زیرانداز. علی میگه ببین چه زهر چشمی ازش گرفتی که طفلی با یه قطره چه آه و واویلایی سر داده.

 

 IMG21

 IMG21

اپیزودی دوم:

دارم یه متن آشپزی یادداشت میکنم و شدیدا هم محو مونیتور .رومینا سرمیرسه و خودکار رو از دستم میگیره که نقاشی بکشه. میگم ااااااااااااا مامان من خودکار رو لازم دارم، دارم می نویسم. دیدم میگه: له لحظه صب چون. بدوبدو رفته مداد رنگیشو که نوک نداره آورده داده دستم میگه بیا عزیز دلم این مال توئه.

میگم این که نوک نداره.

میگه: اجه دختر خوبی باشی بابا شب برات خوشجلشو می خره. چشم؟

 

 IMG21

 IMG21

اپیزودی سوم:

دوتایی نشسته بودیم و رومینا خاطرم نیست یه کاری کرد که نباید انجام میداد. الان فراموش کردم چه کار کرد خلاصه من کمی ناراحت شدم و بهش تذکر دادم. دیدم قهر کرد و لباشو آویزون کرد محلش نذاشتم دیدم دوباره اومده میگه: دیجه منو دعوا نچونیا چشم؟ اجه منو دعوا چونی من نااحت میشم غصه میخورم.

 

 IMG21

  IMG21

  IMG21

 

 

صحنه چهارم:

 

تو ماشین تو راه مشهد بابای علی آدامس موزی خرید و رومینا این آدامسو دید علیرغم مخالفتهای من بسته شو دست رومینا دادند. بهش می گم رومینا یه دونه شو می دی مامان من ندارم گناه دارم آموزشهای خودمو به خودم برمی گردونه . با اشاره دستش جاده رو نشون می ده و میگه هاپو دم بریده رو نگاه کن اوناهاش ببینش. تا من رومو برگردونم درسته آدامسو چپوند دهنش و جویده نجوییده قورتش داد. بهش میگم رومینا آدامست کو؟ می گه نیست. میگم قورتش دادی می گه آره عیبی نداره بابا فردا دوباره می خره.

 

 IMG21

عاشق این آهنگ دختر رشتیه ت ت لو ئه تو خونه راه می ره می خونه خانم جــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ، جان !!!!!!!!!خانوم جان ،جـــــــــــــــــــــــــــــــــــان. 

 دقیقا با همین کشش و ریتم و لهجه.

 

از دست یه بنده خدایی بدجوری اعصابم بهم ریخته بود و بلند بلند داشتم برای علی تعریف می کردم. دیدم اومده می گه عصبانی شدی؟ آب خنک بخور.

 

 IMG21

خونه عزیزش بودیم و داشت پاستیل می خورد محمد(عموش) اومده میگه رومینا به من هم پاستیل میدی. سریع پاستیلهارو مشت میکنه و پشتش قایم میکنه و میگه: ای داد بیداد دیدی پیشی همشو برد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 IMG21

 

 IMG21

صحنه بعدی:

تعطیلات عید بود و من و همسری و دخمری از خرید برمیگشتیم که شوهر خواهر همسری (ناگفته نماند که توی یه کوچه زندگی میکنیم) ما رو دید و اجازه گرفت که رومینا رو ببره خونه شون. ما هم چون می خواستیم برای عید دیدنی بریم خونشون گفتیم بهتر شما رومینا رو ببرید ما هم می ریم آماده میشیم و نیم ساعت دیگه میایم.

تو این فاصله که ما بریم خونشون یکی از فامیلهاشون هم برای عید دیدنی خونه شون بوده . ما هم رفتیم خونه و خریدهامونو گذاشتیم خونه و لباس عوض کردیم و حاضر شدیم که بریم خونه خواهر همسر جان .

در رو که زدیم دیدم خواهر علی می خنده می گم چی شده؟ میگه مبارکه کفشهای نوت. من هم گیج و منگ متوجه منظورش نشدم و پرسیدم جریان چیه؟

میگه رومینا رفته هی می زنه به پای فامیلشون و هی میگه عمو عمو مامانم چفش خریده خب؟ بعدشم کفشهاش پاشو اذیت چرده خب؟ بعدشم مامانم پاش زخم شده!!!!!!! انقده درد میچونه بیچاره.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مرده بودیم از خنده. علی میگه: آبروی آدمو می بره. همه ی عالم و آدم فهمیدند مامانش کفش نو خریده.

ته خودشیفتگی:

شال منو سر کرده هی تو چراغ عقب که مثل آیینه انعکاس داره خودشو نگاه میکنه.

 

 IMG21

 

 IMG21

 

 داشتیم از خونه عمه جونش برمیگشتیم سوگند داشت ما رو بدرقه میکرد. رو میکنه به سوگند و میگه. سوجن تو رو خداااااااااااااااااااااااااا نیا ما داریم میریم.(یعنی اینکه زحمت نکش)

حرف زدنهاش خیلی بامزه شده این چند تا رو به زور یادم اومد همشو یادم رفته.

این هم حسن ختام این پستمون:

توی ده شلمبون

حسنی تک و تنا بود

حسنی نجو بلا بجو

تمبل تمبلا بجو

موی بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند

رور سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه

ناخون درااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز واهو واهو واه

نه فلفلییییییییییییییییییییی نه قلقلییییییییییییییییییییییییی

نه مرق زرد خاخولی هیش چس باهاش رفیخ نبود

تنا روی سه پایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نشسته بود تو سایه

باباش میجفت حسنی میای بییم حموم

نه نمیام نه نمیام

سرتو می خوای اسال چونی

نه نمی خوام نه نمیخوام

کره الاغ چد خدا هوتمه میرفت تو کوچه ها

الاغه چرا هوتمه میری

دارم می رم بار بیارم دیرم شده عجله دارم الاغ خوب نازنین سر درهوا سم برزمین یه چمی به من سوار می دی...........................

 

 امروز که داشتم این پست رو مینوشتم همزمان بود با دوسال و دو ماه و دو هفته و دوروزگی دخترگلم. هورااااااااااااااااااااااااااااا .

شاد باشید و برقرار.Hello

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin