Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers بازم بیمارستان - رومینا جون


رومینا جون

پنجشنبه هفته ی پیش صبح که از خواب بیدار شدی همش حالت تهوع داشتی و عق می زدی پیشونی و بدنتو چک کردم تب نداشتی

به خیال اینکه اول صبحه و گلوت خشکه بهت شیر دادم و چه اشتباهی کردم 10 دیقه بعد دنبالم اومدی تو آشپزخونه و همه رو بالا آوردی شصتم خبردار شد که باید ویروسی تو بدنت باشه تصمیم گرفتم که دیگه چیزی بهت ندم تا حالت کمی بهتر شه.

کمی سوپ بار گذاشتم و دوباره تهوع روفرشی رو درآوردم که بشورم و باز تهوع بمیرم الهی که تا حالت بد میشد سطلو سریع درخواست می کردی  که جایی کثیف نشه گلکم.

اعصابم بهم ریخته بود هی ازم آب می خواستی و همین که یه قلپ می خوردی دو دیقه بعدش همه رو بالا می آوردی. با هزار مکافات یه یکی دو ساعتی خوابیدی.

بیدار که شدی کم کم تب و بی حالیهات شروع شد.گرسنه ات بود بمیرم الهی همش می گفتی مامانی گشنمه غذا می خوام سوپ می خوام. همین که دوتا قاشق می خوردی همه رو بالا می آوردی.

 از شانس همون روز بابا با مستاجرمون قرار داشت برای تمدید قرار داد حتما باید ساعت 6 تو بنگاه می بود . خلاصه ساعت 7 حاضرت کردم و بابا هم اومد و بردیمت بیمارستان میلاد بعد از 4-5 بار بالا آوردن تو ماشین و سالن انتظار مزخرف اونجا ساعت 10نوبتمون شد که بریم پیش دکتر شیفت اونجا همونطور که حدس می زدم واسه اینکه تخت خالی نداشتند و می خواستند مریض رو از سرشون باز کنند به یه آمپول ضد تهوع و یه شربت سرما خوردگی بسنده کرد . آمپولت رو همونجا زدن و اومدیم خونه.

مسیر بیمارستان تا خونه رو تو خواب بودی بعدکه بیدار شدی اب خواستی بابا بهت آب داد و دوباره همون بساط کلی با بابا دعوا کردم که مگه حال بچه رو نمی بینی بذار کمی معده اش خالی باشه معده اش الان هیچ چیزی قبول نمیکنه. قربونت برم که تو اون حالت برگشتی گفتی: مامانی بابا مو دعوا نکن مهربون من.

تا صبح تبت هی بالا پایین می شد و هی درخواست اب می کردی و پشت بندش هم تهوع می دونستم که شب و روز سختی درپیش داریم هی بهت روحیه می دادم هی سعی می کردم ارومت کنم.

خلاصه با هزار مکافات و بدبختی و تا صبح تو اتاق راه رفتن و پاشویه کردن و روی رختخواب عوض کردن گذشت. هیچ کدوم چشم روی هم نذاشتیم.

بابا آخرش دیگه کم آورد و بیهوش شد.

 آخرین باری که حالت بد شد و معده ات آروم گرفت محکم بغلم کردی و گفتی هیسسسسسسسسسسس ساچت هرچسی (همه)خوابیده بجیر بخواب هنوز چه صبح نشده.قربون مهربونیهات که موقع مریضی هم تمومی نداره:)

خلاصه ساعت 6 خوابت برد و  بابا هم کمی خوابید.

چند تا از لباسها و پتو و وسایلتو برداشتم و بابا رو بیدار کردم . واقعا دیگه عقلم به جای نمی رسید حالت هر لحظه بدتر می شد و تبت بالا می رفت . بی تابیهات بیشتر شده بود و تهوعت هم دیگه بدتر فقط صفرا بالا می آوردی:(

بابا رو بیدار کردم و گفتم بریم بیمارستان لاله ولی نه شماره ای ازش داشتیم نه آدرسی

زنگ زدیم 118 یه شماره  ی اشتباهی بهمون داد و خلاصه حیرون و آواره و از همه جا بیخبر با اون حال مریض شما اونوقت صبح اون هم روز تعطیل (روز جمعه) رفتیم مرکز طبی همونطوری که پیش بینی می کردیم غلغله بود اون هم خدا نصیب نکنه مریضهای سرطانی و اورژانسی رو اورده بودن و تمام تختهاش پربود.

خلاصه که فرستادنمون بیمارستان امام خمینی

چه روز نحصی چه بیمارستان مزخرفی چه رزیدنتهای .... بگذریم

اول یه رزیدنت دختر همسن و سال خودم شاید هم کوچکتر اومد و تبتو اندازه گرفت و شیاف داد برات گذاشتم باز تبت پایین نیومد شانس آوردیم اورژانسش یه تخت خالی داشت و شما رو بستری کردن.

بعد شش ساعت تشکیل پرونده دادن و بالا پایین رفتن و دوندگیهای بابا طفلی ، بستریت کردن و بهت سرم زدن . لحظه ی رگ گیری رو که دیگه نمی تونم توصیف کنم.

گذشت با جیغ ها و گریه های شما و بغضهای من و پرشدن لوله های آزمایشی از خون

و آزمایش ادرار و شیاف و پاشویه و بازم سرم و بازم شیاف و بازم بیتابی و بازم جیغ و گریه و مصیبتها یکی دو تا نبود.

3 تا سرمی که بهت زده بودن مثانه اتو انقدر پرکرده بود که نمی تونستی تحمل کنی بعضی وقتها زودتر می گفتی و با سرم تو دستت می رسوندیمت دستشویی گاهی هم یادت می رفت و نمی تونستی خودتو کنترل کنی و اجازه هم نمیدادی و راضی هم نمی شدی که پوشکت کنیم تو بغل مامان و ایستاده دستشویی می کردی و کل هیکل و لباسهامون نجس می شد.خیلی روز سخت و زجرآوری بود . گذشت با تلفنهای اطرافیان که مدام نگران حالت بودن و با نگرانیهاشون نه تنها چیزی از دردمونو کم نمی کردن بلکه بیشتر استرسمونو زیاد می کردند.

ساعت 4 الهه و بابایی اومدن و من فرصت کردم کمی غذا بخورم و لباسی عوض کنم و دست و صورتی اب بزنم.

رزیدنت احمق به خاطر 10 سی سی سرمی که مونده بود و به خاطر کبودی و ورم ناشی از سوزن سرم تو دستت می خواست از اون یکی دستت هم رگ بگیره که اجازه ندادم و  به شرط خوروندن او آر اس و دوغ رضایتشو گرفتم که تزریق دوباره انجام نده.

بمیرم برات دخترکم از ترس سرم و آمپول تند تند او آر اس های لعنتی و بد طعم رو می خوردی.

تبت هم هی قطع می شد و دوباره اوج می گرفت پاشو یه و دوباره شیاف  هم افاقه نمی کرد. دکتر دیگه ای اومد بالا سرت و گفت تبش فقط به خاطر کم شدن مایعات بدنته که اگه مایعات زیاد بخوری تبت هم پایین میاد.

قرار بود ساعت 6 ما رو مرخص کنن. حوصله ی اون بیمارستان لعنتی با اون رزیدنتهای مخرفتش رو نداشتم.

طبق گفته حضرات یه نیم ساعتی باید صبر می کردیم تا ببینیم سرم خوراکی رو بالا میاری یا نه. اگه تهوعت بند میومد می تونستیم از اون کشتارگاه بیاریمت بیرون.

نمی دونم رو حساب لج بازی بود یا چی رزیدنت احمق رفت استراحت و شام و خواب و ... ساعت 11 تشریفشونو آوردن. همه دیگه صداشون دراومده بود.

دیگه عصبی شده بودم خستگش این دو روز هم مزید برعلت شده بود تا دیگه حسابی کاسه کوزه شونو بهم بزنم و هر چی تو دلم بود و اذیتم می کرد به زبون بیارم.

رفتم جلو و گفتم:

آقای دکتر بالاخره تکلیف این مریض ما چی میشه ؟از ساعت 6 شما گفتید اگه حالت تهوع نداره می تونید مریضتون رو ببرید.

خودتون که محیط بیمارستان و اورژانس رو  می بینید این همه مریض عفونی . اگه بنا باشه با پاشویه و شیاف تب بچه پایین بیاد تو خونه هم می تونم این کارها رو انجام بدم چه نیازی به شما یا پرستارهاتون هست.

-:من که گفتم خانم رومینا باید یه سرم دیگه تزریق کنه تا تبش پایین بیادشما هم اجازه ندادید رگ گیری انجام شه باید فعلا بمونه.

دیگه قاطی کردم:

لطفا منو روشن کنید اگه قرار باشه با سرم و تزریق تب بچه پایین بیاد این طفل معصوم اندازه دو لیتر آب و دوغ و سرم خوراکی مصرف کرده بالاخره انقدری بدنش مایعات داره که 4-5 بار اندازه ی 5 تا سرم ادرار داشته.

لطف کنید برگه مرخصیشوامضا کنید من می خوام بچه مو ببرم خونه.

با اخم و تخم و کلی قیافه گرفتن: پس با مسولیت خودتون می بریدش خونه دیگه اینو هم بدونید که اگه بردیدش خونه و نصفه شب تب کرد و حالت بد شد دیگه اورژانس ما برای شما جای خالی نداره.

انقدر مردک عصبیم کرده بود که برگشتم با عصبانیت گفتم: مطمئن باشید من جنازه بچه مو هم دیگه رو دوش شما نمی ذارم. خراب شه بیمارستانی که یه دکتر نداره . انقدر بدبخت شدم که بچه مو باید بدم دست یه رزیدنت :(

خلاصه تا بابا بره دنبال کارهای ترخیص من هم وسایلو جمع کردم  و یه زنگ هم به آزاده جون زدم و ازش خواهش کردم تا با مهدیه مامان آلینا جون تماس داشته باشه و ازش درمورد وضعیت آلینا که تازگی بیماری رومینا رو گرفته بود  راهنمایی بگیره

همینجا ازشون عذرمی خوام که اون یکی دوروزه حسابی یهشون زحمت دادم و وقت و بی وقت مزاحمشون شدم.

این هم مدرک واضح که بی لیاقتی پزشکهای انجا رو تایید می کنه:

خودتون قضاوت کنید:

  

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

خلاصه با هزار سلام و صلوات آوردیمت خونه. خدا رو شکر تبت قطع شد و بی تابیهات هم کمتر شد تا صبح راحت خوابیدی تهوعت بند اومده بود ولی از فرداش اسهالت شروع شد. خلاصه که دو سه روزی هم با این اسهالت مساله داشتیم که با درایت و تجویز درست و به موقع دکتر خودت (واقعا خدا عمرشون بده) از پودرهای ری استور برای قطع اسهالت استفاده کردیم که خدا رو شکر با همون یک بسته اسهالت بند اومد و دل پیچه هات بهتر شد.

 

به لطف خدا الان حالت خیلی خیلی بهتره.

مرسی از آزاده عزیزم و مهدیه ی گلم که جویای حال رومینا بودند.دوستون دارم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin