Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers یازده ماهگی - رومینا جون


رومینا جون

Image and video hosting by TinyPic

اومدم برات بنویسم................

بنویسم که بالاخره گذشت و گذشت تا اینکه رومین مامان هم یازده ماهه شد.

نمیدونم چرا این چند مدت دلم بدجوری گرفته حوصله هیچ چیز رو ندارم ولی دلم نیومد نیام و پست یازده ماهگی عزیزترین کسم رو اینجا نذارم.

نمیدونم شاید به خاطراین روزهای عزاداریه یا شاید هم دلتنگ رفتن بابایی به ماموریتم.

الان که دارم برات مینویسم چشمهای نازتو خواب گرفته.

یازده ماهه شدی  چقدر زود........... هنوز هم تو باورم تو خیالم همون کوچولویی هستی که ضربه ها و لگدهات خواب شبانه رو از من می گرفت و منو وادار میکرد که طاق باز نخوابم و از این پهلو به اون پهلو بشم ولی وقتی چشمامو باز میکنم روبروم فرشته ناز و کوچولویی رو میبینم که میخواد دستامو از روی چشمام برداره و با شوق و لبخند کودکانه اش دالی کنه و جیغ خوشحالی سر بکشه.

یازده ماهه شدی و برای من هنوز همون رومین کوچولو و دوست داشتنی هستی که دوست داره همه جا سرک بکشه و کنجکاویشو ارضا کنه.

یازده ماهه شدی و من هنوز هم سرمست اون خنده ها و خوشیهای کودکانه ات گذر این روزها رو که عین برق و باد سپری میشن رو حس نمیکنم.

بزرگ شدی راه میری چند کلمه صحبت میکنی با دستهای کوچولوت هر چیزی رو میخوای برمیداری صورت بابا و مامانو ناز میکنی بوس میکنی شیطونی میکنی. ولی برای من و بابا هنوز هم تازگی داری.

شیرین کاری این ماهت این بود که با دست یه چیزی رو نشون میدی و به حالت مسخره با صدای بلند میخندی ها ها ها ها ها...............تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

قربون اون خنده های خوشگلت.

دلم میخواد به عقب برگردم و یازده ماه رو روز به روزش رو یه بار دیگه دوره کنم.

وقتی تونستی رو پاهای لرزونت بایستی و از ترس افتادن محکم شونه های مامانو میگرفتی

عقب تر وقتی که تازه یاد گرفتی چهار دست و پا بری و من به جرات میتونم بگم اشک خوشحالی رو تو چشمهای مشتاق و منتظر پدرت دیدم.

هیجانی که ایستادنت راه رفتنت بابا ماما گفتنت خندیدنت شیطونیهات برامون داشت رو با هیچ چیزی تو دنیا نمیشه عوضش کرد

وقتی نشستن رو یاد گرفتی یاد گرفتی سینه خیز بری.

یا نه عقب تر شبهایی که دردهای کولیکی میومدن سراغت و من و پدرت پا به پای شما از شدت جیغ و درد اشک می ریختیم و آب میشدیم.

عقب تر وقتی دو ماهه بودی و به خاطر برونشیولیت(سرماخوردگی شدید) 4 روز تو بیمارستان بستری شدی شبهای پراز دلهره و تشویش بیمارستان گریه ها و جیغهای دردآلودت وقتی میخواستن از دستهای کوچولوت رگ بگیرن.................

باز هم عقب تر وقتی به خاطر زردی 3 بار آزمایش خون دادی و مامان تو سالن انتظار از شدت گریه بیهوش شده بود................

یازده ماه با همه خوشیها و ناخوشیها شادیها و غصه ها تلخیها و شیرینی ها گذشت.

ومن خدا رو شکر میکنم که یازده ماه منو لایق این همه خوبی دونسته که پرستار فرشته نازنینی باشم که با تموم دنیا عوضش نمیکنم.

از خدا می خوام که همیشه تنشو سالم کنه تا مثل همیشه با خنده های شیرینش گرما بخش زندگیمون باشه.

رومینای من دوست دارم

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin