Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers کمی هم مادرانه - رومینا جون


رومینا جون

یک سال و بیست و سه ماه و چهارده روز:

می گذره از روزی که به دنیا اومدی

از روزی که برای اولین بار صورت مثل ماهت رو دیدم

از روزی که برای اولین بار لمست کردم

از روزی که برای اولین بار در آغوشت گرفتم

از روزی که برای اولین بار بهت شیر دادم.

و حالا بعد از یک سال و بیست و سه ماه و چهارده روز ...

امروز آخرین باریه که بهت شیر دادم.

این آخرین ها همیشه برام سخت بوده . هیچ وقت آخرین بار رو فراموش نمی کنم اون نگاه معصومانه تو اون گرمی تنت و نفسهاتو اون صدای شیر خوردنهاتو اون بازی دستهاتو....

حال خوشی نداشتم بغض کردم گریه ام گرفت از اینکه دیگه نمیشه انقدر بهت نزدیک شد و لمست کرد.

سخته برای هر دومون البته برای من سخت تر.

دلتگ میشم برای بغل کردنت، شیر خوردنت ، نگاه آرومت، صدای نفسهات، اون چشمهای نازت که معصومانه تو چشمهام خیره می شد.

دیگه داری بزرگ میشی. بالاخره پروژه از شیر گرفتنت هم با موفقیت به پایان رسید و تو کوچولوی نازو دوست داشتنیم  تو این امتحان صبر و تحمل سربلند شدی.

یک ماهی می شد که وعده های روزت رو قطع کرده  بودم و یک هفته هم وعده ی قبل از خواب رو.ولی وعده نیمه شب رو به هیچ صراطی مستقیم نبودی ولی بالاخره به یاری خدا و کمکهای بابای مهربون و همت خودم و صبر و تحمل تو عزیز دلم تموم شد.

این روزها به هر کی می رسم میگه: خوب شد راحت شدی. اصلا دوست ندارم این جمله رو بشنوم.

کسی که این حرف رو می زنه چه می دونه موقع ترک شیر چقدر دلتنگ بغل کردنت و شیرخوردنت و اون نگاه معصومت میشم که به چشمام زل می زد.

چه می دونه که با شیر خوردنت چه آرامشی بهم می دادی.

 

 

الان که دارم برات می نویسم آروم گوشه اتاق خوابت برده ، چشمهای نازت انقدر معصومانه روی هم افتاده اند و دستهای کوچیکت انقدر محکم و مظلومانه عروسکت رو بغل کردند که هر آن دلم برای بغل کردن و بوسیدنت پر می کشه.

 

سخت بود ، خیلی سخت. این که بیای و نازش کنی و بوسش کنی و روشو بکشی و بگی : اومینا بزرگ شده دیگه بسه،

این که نصفه شب بهونه شو بگیری و با بغض و التماس تو چشمام نگاه کنی و با دستت اشاره کنی و بگی : مامانی آب می خوام. از این آبااااااااااااااا(همون شیر)،

از یاد آوریش دلم ریش می شه ؛ وقتی نیمه شب دوم بیدار شدی و با گریه ازم آب (یا همون شیر) خواستی ، چیزی نمونده بود که قید همه چیز رو بزنم و بی خیال همه چیز شم و دوباره شروع کنم ولی مطمئن بودم برات خوب نیست و اگه دوباره عادت کنی جدا کردنت سخت تر میشه.

نازنینم بزرگ شدی ، خانوم شدی ، قوی شدی. خوشحالم که به یاری خدا و صبر خودت تونستی این مرحله ی سخت زندگیت رو هم پشت سر بذاری . می دونم برات سخته، دل کندنت ، جدا شدنت ، ترک عادتت ، ولی بهت قول می دم همه چیز خیلی زود می گذره و یادت می ره که روزی انقدر وابسته بودی که به خاطر نخوردن شیر جیغ می کشیدی و پا می کوبیدی. شاید هم به این روزهات بخندی.

خوشحالم انقدر بزرگ شدی که تونستی شرایط خودت و مامان رو والبته وابستگی شدیدت رو درک کنی و دل بکنی.

تموم دارایی من دوستت دارم بی نهایت.

 

خدایا ممنونم که با حضور دخترم با لمس دستان کوچیکش با خنده های شیرینش با نگاههای کودکانه ومهربونش لذت شیرین مادر بودن رو به من چشاندی  و مهمتر از همه لذت شیر دادن رو.

سپاس که منو لایق اون دونستی که فرزندم رو دو سال در آغوش گرفته و از شیره وجودم سیرابش کنم.

شکر.

 

پی نوشت:

16 روز زودتر اقدام کردم بنا به دلایل کاملا شخصی . هر چی فکر کردم دیدم به صلاحشه که کمی زودتر این کار رو بکنم.

برای همین بنا به صلاح دید من و پدرش این مهم میسر شد. که دقیقا مقارن شد با اولین سالگرد اولین دندون .روزهای سختی رو داریم می گذرونیم هر سه مون.بی خوابی و خستگی و اعصاب داغون داره دیوونه مون می کنه. برامون دعا کنید از پسش بر بیایم. دختر قشنگم همش بهونه می گیره و شبها ساعتها گریه می کنه. خیلی محتاج دعاهاتون هستیم.

دوستون دارم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin