Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers گشت و گذار نوروزی - رومینا جون


رومینا جون

 

 

روز پنجشنبه 27 اسفند همش در حال بدو بدو و خرید و تمیز کردن خونه بودم. شب که همه ی کارهام تموم شد شروع کردم به تزئین سفره هفت سین .ولی مگه این وروجک می ذاشت چیزی سر جاش بمونه. با کلی ابراز احساسات (اینو ببین چه حوشله) و حس فضولی به هر چیزی یه ناخنک می زد. پسته های آجیل رو پوست می کند و پوستشونو تو همون ظرف آجیل می ریخت. دست می کرد تو تنگ ماهی . سیب سفره رو گاز می زد . تخم مرغهای رنگ شده رو می خورد مجبور شدم 6-7 تا تخم مرغ دیگه رنگ کنم باز می دیدم یکیشون کمه.

امسال هم که سال ببر بود و سعی کرده بودیم تزئیناتمون هم ببری باشه.

 

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

دیگه لاله و سنبل نگرفتم گفتم خوشگلترشو که تو خونه داریم نیشخند

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

شب تا دیر وقت بیدار بودم و چون فردا صبح زود عازم بودیم مشغول جمع آوری وسایل بودم. هر چیزی رو جمع می کردم می دیدم ای داد بیداد فلان چیز رو یادم رفت بردارم.

خلاصه ساعت 2 شب خوابیدم و ساعتو برای 4 کوک کردم . انقدر خسته بودم که زورم میومد زود بیدار شم. ساعت 5 بود بیدار شده بودم و فلاسک رو پر کردم و می خواستم علی اینا رو بیدار کنم که دیدم در می زنند. الهه بود. سریع حاضر شدیم و تا وسایلو بار بزنیم یه نیم ساعتی طول کشید. افتادیم تو جاده وحشتناک شلوغ بود مثل ترافیک همت.

بعد از کلی بدبختی و طی طریق اون جاده صعب و پشت سر گذاشتن طوفان شن و چپ کردن تریلی و دو سه تا پراید و داغون شدن چند تا از مسافرهای بخت برگشته و علافی دو ساعتی تو پمپ بنزین و سردردهای بی امان رسیدیم مشهد.

رفتیم اون هتل آپارتمانی که علی از قبل رزرو کرده بود. وسایلو خالی کردیم و ماشینو گذاشتیم پارکینگ حالا ساعت چنده 10 و نیم شب. خستگی امونمونو بریده بود.

فردا ظهرش رفتیم حرم امام رضا که سال تحویل رو اونجا باشیم. خیلی تلاش کردیم که تو رواقی بشینیم که خونوادگی باشه ولی همه ی صحن ها رو جدا کرده بودند و مجبور شدیم تو شبستان امام خمینی بشینیم و علی و پدرشون هم تو خود صحن امام.

خلاصه بعد از چند ساعت دعا و زیارت و نماز و غرغرهای رومینا و گرمای هوا سال تحویل شد و توپ ها درشدند و نقاره ها به صدا دراومدند. همون  لحظه ی تحویل سال همون هم صدایی خوندن دعای یا مقلب القلوب کنار ضریح امام ارزش این همه سختی و شلوغی و گرما و کلافگی رو داشت .

یه حس شیرینی که ان شالله خودتون هم تجربه اش کنید.خیلی دعا کردم. عیدی امسال رو از خود امام رضا خواستم.

این هم سفره هفت سینی که تو مشهد چیدم.

آپلود سنتر عکس ایرانیان

خلاصه سال تحویل شد و روبوسی و شیرینی و تبریک و دعای خیر و آرزوی سلامتی و خنده و شادی. ولی همه ی اینها مختص  همون چند دیقه بود همین که درها رو باز کردن و جمعیت هجوم آوردن سمت درها که برن بیرون تازه اون حس همنوعی و نوع دوستیشونو میشد درک کرد همچین هلت می دادند و وسط اون موج مثل ماهی اینور و اونور می رفتی که انگار نه انگار این همون خانومی بود که یه ربع پیش صورتتو می بوسید و تبریک عید می گفت.

تصور کنید تو اون شلوغی با چادر رومینا هم بغل من. فضا گرم و بدبو از همه طرف فشار روت. حالا هی سعی می کردم از یه گوشه برم که بچه رو هل ندن و بهش فشار نیاد. الهی بمیرم برا بچم. دیگه به حدی کلافه شده بود که دیگه دادش دراومد: ای بابا هل نده دیجه خانوم . بی تربیت.تعجبنیشخند

حالا اون فشار رو که رد می کردی می رسیدی به صحن گوهر شاد . همین که روی علی و پدرشون رو دیدم گل از گلم شکفت . پاتو که از رواق می ذاشتی بیرون یه سرمایی تو صورتت می خورد که تا مغز استخونت از شدتش تیر می کشید. فکر کنید داخل هوا گرم  خیس عرق بیرون که میای سوز سرما و برف نم نم.

با هزار مکافات بچه رو رسوندم دست علی و راهی شدیم. خلاصه اون شب اینطوری تموم شد. مادر علی به هوای اینکه نصف شب خلوت تر میشه می رفتند زیارت غافل از اینکه همه جماعت فکر ایشون رو داشتند و نیمه شب خیلی خیلی شلوغتر از روز میشد.

ولی تو این چند روز بعدش که تو روز با علی دوتایی می رفتیم زیارت جای همگی خالی یه زیارت درست و درمون و حسابی می کردیم از اونهایی که حسابی بهم می چسبید . یه گوشه می شستیم دعا می کردیم زیارت نامه می خوندیم نماز می خوندیم و یه دل سیر گریه می کردیم و آرزوهامونو از آقا می خواستیم. خیلی چسبید .بنده خدا مادر علی رومینا رو نگه می داشت تا ما با خیال راحت بریم زیارت بعد سانس بعدی نیمه شب نوبت اونها بودنیشخند

 

خلاصه بعد از کلی زیارت و خرید چهارشنبه صبح راهی شدیم سمت گرگان. تو ماشین بودیم که خواهرم رویا زنگ زد که بیاید فومن و دور هم باشیم. ما هم که از خدا خواسته بکوب رفتیم تا خود گرگان وحشتناک تو ترافیک بودیم. عین داخل شهر تازه از کمربندی هم رفتیم.

شب رسیدیم گرگان و یه آپارتمان گرفتیم و شب رو موندیم و صبح زود بعد از نماز راه افتادیم.

 

 وسط راه کنار دریای نور نگه داشتیم تا کمی استراحت دروکنیم.

علی میگه اینجا عین بچه  دهاتی ها افتادهقهقهه

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

 

خانوم عادتشه تو ماشین که میشینه اولین کاری که می کنه گل سرهاشو درمیاره بعد نوبت جورابها و شلوارشه. خیلی شانس بیاریم نگه دایپرمو دربیارناراحت

 

 دوباره شلوغی دوباره ترافیک دوباره خستگی با هزار بدبختی 11و نیم شب رسیدیم فومن. به میلاد اس ام اس دادم که رسیدیم و نزدیکیم. دیدم امید طفلی تو اون سرما دم در ایستاده . ماشینو راهنمایی کرد سمت پارکینگ .

بنده خداها مهمون هم داشتند (برادر شوهر رویا) تا اون موقع شب شام نخورده بودن که دور هم باشیم. تا بخوابیم شد 2 صبح بعد از صبحونه سیمین اینا هم رسیدند.(اون یکی خواهرم) کلیاتی خوش گذروندیم و گفتیم و خندیدیم. بعد از ناهار رفتیم ماسوله انقدر سرد بود که نمیشد از ماشین پیاده شد رومی هم بغلم خواب بود به علی گفتم من که 60 دفعه ماسوله رو دیدم ببر مامان اینا رو بگردون می ترسم رومینا مریض شه.

خلاصه تو این فاصله که اونها چرخ بزنند یه زنگی به دوست گلم غزال مامان رونیکا زدم. اونها هم خونوادگی رفته بودند قشم. از صداش مشخص بود که اوضاعش حسابی روبراهه وبهش خوش می گذره.

از اونجا هم برگشتیم رفتیم پارک مجسمه و کمی گشتیم و رومینا بازی کرد و رفتیم خونه رویا اینا . جاتون خالی شام یه میرزا قاسمی خوشمزه پخته بودند البته آقایونشون تو باربیکیو تو حیاط. کلی چسبید . رومینا از بس تو این دو روز تو حیاطشون ورجه وورجه کرده بود و شیطنت کرده بود که شبها بیهوش می شد از خستگی.هوا انقدر سرد بود که نتونستم یه عکس درست و درمون ازش بگیرم.

شنبه بعد از صبحونه با رویا اینا خدا حافظی کردیم و راه افتادیم سمت تهران. بنده خداها تو این چند وقته حسابی اذیت شدند. مثلا دو هفته تعطیلاتشون رو رفته بودن ویلای شمالشون که استراحت کنند غافل از این که این همه مهمون  براشون میاد و همش در حال پذیرایی بودند. خیلی بهشون زحمت دادیم.

انقدر تو راه مونده بودیم و تو جاده ها تو ترافیک گیر کرده بودیم که مسیر رشت تهران رو 4 ساعته اومدیم اصلا به چشممون نیومد. انداختیم از اتوبان اومدیم راحت رسیدیم.گرچه وسط راه تو لوشان کمی برف اومد و اتوبان شلوغ شد.

 

آپلود سنتر عکس ایرانیان

خلاصه که ما تو این سفر چند روزه چهار فصل رو به چشممون دیدیم.

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

چند روز مونده عید رو هم به مهمون داری و دید و بازدید تموم شد .

روز سیزده رو هم با خونواده علی اینا عمه و عمو و اینا رفتیم پارک جنگلی چیتگر جاتون خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا به رومینا. بساط آش رشته و جوجه هم که به راه بود.فقط این وسط گوشی میلاد خواهر زاده علی تو کوه گم شد که کمی ضد حال خوردیم ولی درکل خیلی خوش گذشت.

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

اینجا داره سنت قشنگ و دیرینه سبزه گره زدن رو پاس می داره

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

صخره نوردی

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

انجام حرکات موزون و آکروباتیک:

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 

یادم رفت بگم. روز 12 فروردین هم باباعلی ما رو برد باغ وحش و یه گشت و گذار حسابی . اینبار بهتر و بیشتر حیوونها رو می شناخت و تو جزئیاتشون ریز میشد. 

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

 آپلود سنتر عکس ایرانیان

آپلود سنتر عکس ایرانیان

این بود گزارش مبسوط سفرنامه نوروزی ما.

سرم شلوغه میام می تعریفم. حالا حالاها نمی تونم آپ کنم. 

پس نظر یادتون نره.

حق یارتون.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات ()

Design By : Pars Skin